قهرمان ميرزا عين السلطنه
3393
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
الف همزه را به جاى الف بشناسيم . اگر نشناسيم صدتا چوب عربى كفپائى بخوريم تا بشناسيم . يك خط افقى در عمه جزو به اين شكل كشيده بود كه آخوند مىگفت اين است چوب عربى كه به شما چاشنى مىشود . از اينجا گذشته . الف الف آ ، ب الف با ، الف زير ا ، ب زير ب ، الف زبر ا ، ب زبر ب ، الف پيش او - پيش بوت پيش تو همه را خوانده تا مىرسيديم به الف دو زير اندو دو زير اندو - دو پيش اوند - دو زير بندو دو زير بندو دو پيش بند تا آخر الف با . كه ه دو چشم لام الف لاوى باشد . اينها را ما به آواز خيلى خيلى بلند قرائت مىكرديم كه گاهى از طرف حضرت و الا پيغام مىآمد مهمان غريب است آرامتر بخوانيد . اما خير آخوند لج كرده چوب خود را به زمين زده كه صدايش به آسمان مىرفت و مىگفت بلند بلند ! پس بچهها درس نخوانند كه مهمان غريب هست ! آنوقت صداى ما مكتبخانه را به لرزه مىآورد و يك زبر ، يك زير ايوان خانه را پر مىكرد و از هرعمارتى كه اين صدا بلند بود مايه تشخص و بزرگى بود . توى سرما مىزدند تا اينجا كار ما خوب بود . اما پس از « الف دو زير اندو دو زير اندو دو پيش اوند » سورهء فاتحة الكتاب شروع مىشد و بعد سورهء كوچك ديگر كلام اللّه مجيد تا آخر عم جزو كه سورهء عمّ باشد و . . . چون خيلى سخت بود و بسيار دشوار عدم رغبت ما به درس و فرار از مكتبخانه و بيزارى از ملاقات معلم و تقلبات كه سابقا فراگرفته بوديم از اينجا و از اين موقع شروع مىشد . براى اينكه از اين درس و از اين الفاظ چيزى به ما معلوم نمىشد و نمىفهميديم و مايهء انزجار بود . اما توى سر ما مىزدند كه بخوانيد . از صبح تا غروب مىخوانديم و در مكتبخانه بوديم . چهار كلمه هم بيشتر درس نداشتيم . تا كوچه هم صداى درس ما و صداى چوب خوردن آه و نالهء ما مىرفت . اما همان چهار كلمه را هم ياد نمىگرفتيم . اين بود متوسل به وسايل فرار و خواب و ناخوشى و مهمانى و حمام و چيزهاى ديگر بوديم تا بلكه خودى از خواندن درس و خوردن كتك خلاص نموده باشيم . مدرسه رفتن من مثلا چون مرا مادرم شير داده بود و در آن عهد در خانهء متمولين تازگى داشت خواطر تعلق بودم و زور عماد السلطنه و همشيرههاى بزرگ به من نمىرسيد . صبح خودم را به خواب زده هرقدر همشيرههاى من و كلفتها مىآمدند كه ظهر شد آخوند چهار ساعته آمده من اصلا خودم را به آن راه نزده از اين دنده به آن دنده نمىشدم ، كانه مردهام نه